قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

40

تاريخ نگارستان ( فارسى )

به زبان او هلاك كرد رشيد خود از آن متحير گشته بجلالت قدر يحيى اعتراف نمود سبحان اللّه مصراع : بس بود خاصه ز خصمان قوى اقرارى و هم وى آورده كه يكى از مشايخ نبى نوفل گفت كه يكى از اولاد زبير كه از قبل رشيد والى تكه بود نسبت به حضرت يحيى نزد رشيد سعايتى نمود و ميان آن سرحلقهء ابرار و آن نابكار مناظره شد يحيى او را بحول و قوت خداى سوگند داده زبيرى در سوگند خوردن مضايقه داشت رشيد گفت اگر بجاى نيارى ترا شكنجه كنم آن نابكار بر آنوجه قسم ياد نموده چون به منزل رفت مفلوج شد و در حال بمرد . نكته : عن الصادق نحن اهل البيت لا يقاس كساير الناس من عادنا اندفع و علينا من هو انقلع ترجمه : خواجه عبد اللّه انصارى ترجمهء اين كلام معجز نظام به دو كلمه كرده كه هركه را خواهند كه براندازند با امامش دراندازند . [ 52 - عظمت آل برمك . ] 52 من بدايع الوقايع البرامكه مثل اقبال و ادبار آل برمك كه در ايام رشيد واقع شد مصراع : ظاهرا دشوار بيند بعد از اين چشم فلك اولا قبول و تقرب ايشان نزد رشيد بمرتبه‌اى بود كه زمام جهان در كف ايشان نهاده و سواى نام چيزى بر او نبود چنان كه در تواريخ مذكور است اين خود سهلست چه ديگر مردم در سر كار ساير سلاطين بدين درجه رسيده انداما آنكه دختر پادشاهى پيش از اذن پدر به ديگرى دهند چون به پدر گويند تنفيذ نمايد همانا كه در ميانهء ساير آن جماعت نبوده تا چه رسد بسلاطين توضيح اين مقال آنكه : [ 53 - ابو اسحاق موصلى با جعفر برمكى . ] 53 حكايت از ابو اسحاق موصلى منقولست كه روزى بدرگاه هارون رفته بودم چون معلوم شد كه ملاقات ميسر نيست برگشته بيكبار بجعفر بن يحيى دچار گشته گفت چه شود اگر امروز با ما بسر برى گفتم مىتواند بود پس باتفاق متوجه خانهء وى گشتيم چون بدرون رفتيم حاجب را سفارش كرد كه هيچ آفريدهء را سواى عبد الملك بار نخواهى داد و مراد از اين ، عبد الملك نديم بود پس دست مرا گرفته بدرون آمديم نخست لباسهاى حرير طلبيده پوشيد و مرا نيز پوشانيد و مجلس شراب نيز منعقد گشته فرمود كه تا كنيزكان حور منظر قمرپيكر درآمدند و عود بچنگ گرفته آغاز سرود كرد قطعه : خوبى ساز و خوبى آواز * ببرد هريكى بتنها دل چو شود هردو جمع در يك جا * كار صاحب‌دلان شود مشكل چون مجلس گرم شد بيكبار پرده برخاسته عبد الملك هاشمى كه يكى از اقرباى هارون بود و از كمال جلالت قدر ، ميل بصحبت وى نميكرد درآمد چون چشم جعفر بر او